تبليغاتX
babytima


babytima

مامانی با تمام وجود دوست دارم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389| ساعت 23:13| توسط مزگان بیرک|

سلام مامانی

دیروز تولد مامان بود و پریشب دوستان و آشنایان تولذ مامان و جشن گرفتناز همشون ممنونم

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391| ساعت 22:49| توسط مزگان بیرک|

سلام جوجوی مامان

همانطورکه ازت انتظار داشتم دوباره شدی همان فاطیمای خانم و موءدب و حرف گوش کنخیلی معاشرتی هستی و زود خودتو تو دل همه جا میکنی و برای درخواست هر چیزplease(لطفاً)و tan tooیعنی thank you(مرسی)از دهنت نمی افته

 

عاشقتم

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391| ساعت 12:42| توسط مزگان بیرک|

با تمام وجود ازت عزیزم پوزش می خوام که نتونستم بیام برات پست بگذارم.

عید پر فراز و نشیبی داشتیم و ۲ مریضی نه چندان جالبی گرفتی که خیلی ضعیفت کرد...

مسافرت هم مشهد رفتیم و هم شمال که خیلی لذت بردی.

یه کم شلوغی عید روت تاءثیر گذاشت و لوس شدی که داری به حال هوای اولیه خودت بر می گردی

انشالله برگردی...و الان هم داری از سر و کولم بالا میری

از پله بالا رفتن و خوب یاد گرفتی و خودت دیگه به تنهایی سر سره سواری می کنی...

یاد گرفتی حیوانات چه محصولاتی میدن٬مثلاْ مامان:what does the cow gives us?(گاو چی بهمون میده)

فاطیما:milk(شیر)

و همینطور مرغ egg(تخم مرغ) و گوسفندwool (پشم) و اسبride(سواری) بهمون میده...

خیلی خوب شعر می خونی و سنفونی بتهوون و با دهن خیلی با مزه زمزمه میکنی

با تمام وجود عاشقتم

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391| ساعت 21:33| توسط مزگان بیرک|

دوباره به یه عید دیگه داریم نزدیک میشیم

عشق مامان خونه تکونی و جمعه به اتفاق بابا شروع کردیم و شما ذوق میکردی

تازگیا جمله کامل میگی...مثلاً داشتی با خودت حرف میزدی و بازی میکردی بابا ادای شما رو در آورد و گفت:پیشت و فیشتا پیش...اول کمی مکث کردی و گفتی:نه...بعد فکر کردی و دیدی که این به فارسی هم شبیه نیست و گفتی:baba what are you saying?(بابا چی میگی؟)که من و بابا از خنده ترکیدیم چون انتظار نداشتیم.

به خوبی نقاشی میکشی و مداد و با تسلط کامل تو دستت نگه میداری و میتونی دایره٬خط صاف و زیگزاگ بکشی که خیلی برام جالب بود.

خیلی قشنگ با اسباب بازی هات بازی میکنی و تازگیا خیلی خوشگل می چینیشون و مهمونی برای خودت راه می اندازی 

پیکنیک داریم میریم گلدره

قربون دست و پای بلوریت برم من مادر

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390| ساعت 11:0| توسط مزگان بیرک|

سلام گل مامان

دیروز بلاخره جشن دو سالگیت و بر گزار کردیم که خیلی خوشحال بودی و از ذوقت خوابت نمی برد

همینجا جا داره از تمام دوستان و آشنایان که قبول زحمت کردن و تشریف آوردن تشکر کنم.امیدواریم که

جبران کنیم.

اینم از عکسای فاطیما با تم کیتی:

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390| ساعت 14:47| توسط مزگان بیرک|

سلام مامان

این چند وقته نشد برات پست بگذارمکارات خیلی بامزه شده

تازگیا خاله خان باجی شدی و به بقیه میگی:don't

سعی می کنی با کلمات جمله بسازیمثلاً پری شب ماه نیمه بود چند بار می گیفتی

: moon like happy pace...منظورت این بود که ماه مثل لبخند شده

از صبح کله سحرم که بیدار میشی دنبال دفتر نقاشی می گردی وکلافم میکنی.

تازگیا بریز و بپاش خیلی داری که ازت عقب می افتم

در حال گفتن :i'm stuck

در حال ماشین سواری که کلی کیف کردی

 

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390| ساعت 12:38| توسط مزگان بیرک|

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390| ساعت 8:51| توسط مزگان بیرک|

سلام مامانی

امروز مامان واسهء اولین بار خواست ابتکار به خرج بده٬جلوی موهاتو به عبارتی گند زدمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هر بار هم که یه تکه از موهاتومی زدم بهش بای بای میکردیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تازگیا تقلیدهای جالبی  میکنی...

اول قبل از گفتن تقلید جالب این و براتون تعریف کنم:هر وقت بابا رو صدا میکنی و حواسش نیست من به

بابا حامد اشاره میکنم و میگم:باباش٬حامد ببین دخترمون چیکارت داره...بابا هم  حواسش و

 به شما میده...

تقلید جالب:

 فاطیما اسباب بازی میخواد و بابا هم پشت کامپیوتر ویا در حال تماشای تلویزیونه:بابا...بابا...بابا..بابا

بابا هنوز حواسش گرم کامپیوتر یا تلویزیونه ...صداش و بلند تر میکنه میگه:باباش ...حامد...باباشcome(بیا)و اسباب بازی مورد نظر و نشون بابا میده

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390| ساعت 0:43| توسط مزگان بیرک|

سلام گل مامان

دوشب با مامان میایی هیئت و عزاداری میکنی

شب اول  با خاله طهورا و هستی جون رفتیم ٬که نگذاشتی چیزی بفهمم ٬از ترس اینکه مبدا گریه کنم

صورتم و گرفته بودی و ماچ بارونم کردی و همش صدام میزدی و حواس بقیه رو هم پرت میکردی

امشب هم برات عادی تر شده بود و چنان خوشگل سینه میزدی که خاله مژده و خاله مهسا کلی قربون

صدقه ات رفتن...

شب هم که اومدیم خونه تا رسیدیم طبق معمول به لباسات اشاره کردی:take off(درشون بیار)eat food

(غذایی رو که گرفتیم بیار بخوریم)

راستی پنجشنبه گذشته با یکی از دوستان فیلیپینی که بر حسب اتفاق تو مهدمون ثبت نام کرده رفتیم

بیرون٬ولی از اونحا که خیلی خیلی خانمی و از ورجه وورجه کردن خوشت نمیاد کنار ما مامانا نشسته

بودی و لاک ناخنت و نشون می دادی و یا در مورد گوشواره خاله جوزفین نظر میدادی:nice...

خلاصه همه تحسینت کردن و همه رو از این همه خانمی متحیّر کردی عزیزم

خاله جوزفین(امیرـ رضا)پسرهای خاله٬مامان و فاطیما ٬ پسر خاله حسن و خاله مژده

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390| ساعت 0:26| توسط مزگان بیرک|


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت